
![]() |
![]() |
|
| غم کوچه های بارانی |
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 توسط مهربانو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط مهربانو |
|
|
روز سنگسار می شود با جسدهای بزک شده سر چهارراه که برای چند دقیقه عشق گدایی می کنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:30 توسط مهربانو |
|
|
چوگان زندگی می زند نه این چوب تیره بینی من است دنیا مجالم نمی دهد تعبیر رویایم را ببینم تقصیر کسی نیست خودم خالق جهانم هستم
نقش که میزنی وارونه دنیا وارونه می شود بر سرت این شانه های درد موازی قدمهایت به دنبال کوچه های بی بن بست می گردد
خسته که می شوی دنیا سرازیر می شوداز چشمت این تراژدی با هزار و یک شب تسبیح هم تمام نمی شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:50 توسط مهربانو |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:47 توسط مهربانو |
|
|
آشی که می گویند با یک وجب روغن اینجاست دارم طعم آن را می چشم ملس است ترش و شیرین شیرین به اندازه لبخند شما وترش به اندازه ترش رویی خودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:42 توسط مهربانو |
|
بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:27 توسط مهربانو |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:24 توسط مهربانو |
|
|
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد. و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد ميزد خودرا. مسافر از اتوبوس پياده شد: (( چه آسمان تميزي!)) و امتداد خيابان غربت اورابرد *** غروب بود. صداي هوش گياهان به گوش مي آمد. مسافر آمده بود. و روي صندلي راحتي، كنار چمن نشسته بود: (( دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. تمام راه به يك چيز فكر ميكردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره هاي عجيبي! و اسب، يادت هست، سپيد بود و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد. و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه. و بعد، تونل ها. دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. وهيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش، نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد. )) *** نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد: (( چه سيب هاي قشنگي! حيات نشئه تنهايي است. )) و ميزبان پرسيد: قشنگ يعني چه؟ - قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق، تنها عشق را به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد، مرا رساند به امكان يك پرنده شدن - و نوشداروي اندوه؟ - صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش. *** و حال، شب شده بود. چراغ روشن بود. و چاي مي خوردند. *** - چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. - چقدر هم تنها! - خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد. - چه فكر نازك غمناكي! - و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست - خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست. - نه، وصل ممكن نيست، هميشه فاصله اي هست. اگر چه منحني آب بالش خوبي است براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست. و عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه - غرق ابهامند. - نه، صداي فاصله ه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:53 توسط مهربانو |
|
|
این شعر از طرف دوستی تو نظرات فرستاده شده منم ازش استفاده کردم.
روزی از کــوچه مــــا بــــار دگر می آئی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:11 توسط مهربانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نه می توانم بایستم تا بروی
نه دلم می آید بروم و ببینی رفتنم را (عجیب درد دارد این تماشای رفتن!) بیا اصلن هیچ کدام نرویم!! |
|
RSS
|